۸ شهریور ۱۳۸۹ مانا
آدمی هستم که فردا مسافرم و از صبح افتادهام به جان خانه و خیال ندارم وسائل سفر جمع کنم. لباس میشورم. کمد لباس مرتب میکنم. غذای ایرانی میپزم. اصلا یک کارهایی که صد سال نمیکردم. بعد خیلی خوش میگذرد که هی خودم را به اون راه میزنم و به فکر بستن چمدان نیستم. اصلا شب سفر هم یک چیزی است مثل شب امتحان. آدم هر کاری میکند که کار اصلی را نکند.
۷ شهریور ۱۳۸۹ مانا
یه جایی بود امروز همون اول صبح تو همون سرمای مطبوع کنار دانوب بس که آب ِ جاری نوازشگر بود بس که درختهای دور دست مخملی و خوب بودن بس که آسمون به حال خودش بود آدم میتونست همونجوری در حال راه رفتن بخوابه. بخوابه چیه بمیره از آرامش.
۶ شهریور ۱۳۸۹ مانا
از بین صبحانههای ممکن املت قارچ با قهوه را به بقیه ترجیح میدهم. جدیدا یاد گرفتهام الکی متنظر نشوم تا شب شود و بابا آنلاین شود تا بتوانم باهاشان حرف بزنم. همین صبحها بعد از صبحانه بهترین وقت است. خودم را هم عذاب نمیدهم. زنگ میزنم و با دل خوش با مامان حرف میزنم. خوبی صبح حرف زدن این است که بالاخره صبح مامان دارد یک کاری میکند و آدم در جریان زندگی روزمرهشان قرار میگیرد. مثلا یک روز میگوید که ازبانک برگشته و امروز آخرین مهلت فلان بوده و بانک قلقله، یک روز میگوید که دارد گوشت چرخ میکند و ناهار کباب تابهای گذاشته و … اما شبها چون نشستهاند جلوی تلویزیون و هیچ کاری نمیکنند آدم نمیفهمد درچه حالند.
از وقتی برگشتهام دیگر خیالم راحت است که نمیتوانم توی آن خانه زندگی کنم ولی همین خیال که بتوانم هر وقت دلم خواست برم آنجا و مثلا با بابا درباره فلان مشکلی که کامپیوتر پیدا کرده یا فلان کانالی که جدیدا پیدا کرده حرف بزنم و با مامان بروم توی همان محلی که دوستش نداشتم با لذت قدم بزنم و به فروشگاهها سرک بکشیم، وسوسه برانگیز است. آنقدر که ته ذهنم همیشه این باشد که برمیگردم. روزی برمیگردم.
۴ شهریور ۱۳۸۹ مانا
خانواده یک چیزی است که وقتی کنارشانی یک جور اذیت میشوی وقتی ازشان دوری یک جور دیگر.
۳ شهریور ۱۳۸۹ مانا
دارم سعی میکنم از افسردگی وارده درآم. مرحله بدیه. اون وسطها. تئورتیکال پر از انرژی هستم و کارهای زیادی توی برنامه دارم.اما عملا حتی زنگ نمیزنم از منشی دکترم یک سوال ساده بپرسم.
۱۶ مرداد ۱۳۸۹ مانا
وقتی آدم ازجایی یا کسی دور میشه فقط خوبیهاش رو به یاد میآره و از اون جا یا اون کس یه خیال شیرین میسازه. وقتی آدم جایی میمونه یا کنار کسی هست مثل نفس کشیدن به اونجا یا اون کس عادت می کنه و دیگه نمیبیندش، خوبی هاش رو ویژگیهاش رو .
ایران برام شده بود یه جای خوب خیالی و به همون نسبت خوبیهای اینجا رو اصلا نمیدیدم. بیست و چهارساعت اول این سفر برام روشن کرد که چه کور شده بودم تو این دوری. که این محیط چه چیزهایی بهم میده و اون محیط چه چیزایی ازم میگیره. حالا فعلا با دوپینگ کتاب و مجله خوشم و انگار زندگی رو از نو شروع کردم. میدونم کجام و از جام راضیام. پرم از انرژی و برنامههای خوب برای فردا.
۱۲ تیر ۱۳۸۹ مانا
افتادهام در کوزه! یک عمر سوقاتی خوردم. یک عمر هر که رفت و هر که آمد -که کم هم نبود تعدادشان- کلی چیز برای من آورد. خیلیهایشان شدند بهترین چیزهایم. بهترین جامدادی دوران مدرسه. بهترین ژاکت دوران دبیرستان. بهترین دستبند نقره دوران دانشگاه و این لپتاپ آخری. خیلی وقتها هم خیلیهایشان اندازه نبودند. رنگشان به درد ایران نمیخورد، مدلشان را دوست نداشتم و هزار ادا اتوار دیگر. حالا خودم نشستهام جای همهً اون آدمها. هزار بار بالا و پایین میکنم که برای این فسقلی چه ببرم. برای آن یکی چه. اگر اینی که خریدهام اندازه نباشد چه؟ اگر خوشش نیاید چه؟ خلاصه متر به دست راه افتادهام توی فروشگاهها!
۱۱ تیر ۱۳۸۹ مانا
یه روزهایی هست از بس گرمه از بس همه جا رو رنگ زرد خورشید گرفته فقط میشه آدم خودشو با نقره خنک احساس کنه، یه گوشواره نقره که برق میزنه و احساس سردی و خنکی منتقل میکنه.
۲ تیر ۱۳۸۹ مانا
دیروز تو اون حال گیج و ویج ناشی از آمپول بی حسی برای پر کردن دندون به ته رسیده، توی قطار نشسته بودم که دعوای جوونهای افغان شروع شد. بحث سر این بود که چرا باید یه افغان یه افغان رو بزنه و از این چیزا. مثل اینکه قبلا یکیشون اون یکی رو زده بود و الان قشونکشی کرده بودن برای جلسه حل اختلاف. کل قطار رو سرشون بود و بحث و کشمکش تمومی نداشت. نشسته بودم غصه میخوردم که یکیشون اون یکی رو کشید کنار و بهش گفت: «ما از جنگ نیامدیم که جنگ کنیم. ما گپ میزنیم.»
همه راه تا اونا پیاده شن و من به مقصد برسم دلم میخواست یکی از این آدمهای تو قطار ازم بپرسه چه خبره اینجا و من براش توضیح بدم.
۳۱ خرداد ۱۳۸۹ مانا
اولش میخواستم از چی بنویسم؟ یادم نیست. بعدش خواستم از امتحانا و حال بعد از امتحان و افسردگی پس از زایمان و نسبتش با اهمیت امتحانه بنویسم. بعدترش قرار بود بیام از لزوم و اهمیت وجود تلویزیون در خانه بنویسم که چه طور فضای استراحت ایجاد میکنه. دیگه این اواخر هم میخواستم از فوتبال و جامجهانی بیستاره و بیفروغ در اعماق آفریقای درون بدون ِ گزارشهای فردوسیپور و غیره بنویسم که اونم ننوشتم. حالا حتما چیزایی هم بوده این وسط مسطها در لحظههای قبل از خواب یا وسط کلاس یا تو قطار به ذهنم رسیده که خب اونا رو هم ننوشتم.