۲۶ فروردین ۱۳۹۱ میم

باید نوشت، باید نوشت. باید از پختگی این سال‌ها نوشت. از آنچه بر ما رفت تا شدیم آدم‌هایی که امروز هستیم. از لذت پشت سر نگاه کردن و تماشای تجربه‌های گذشته. کوه‌های پشت سر گذاشته شده. دره‌های به سلامت گذر کرده. زخم‌های سر زانو باقی مانده. فصل‌های گذشته و آدمی که امروز هستیم. رها و بی‌قید. معتقد به برتری هر چه آرامش بر هر چه حقیقت. باید از زن‌هایی که زندگی ازمان ساخت نوشت، از آن دختر بچه‌های دبستانی که تو یادت هست. باید از دوستی‌های چند ساله نوشت از شراب‌های جا افتاده. باید از رابطه‌های تمام شده از کفش‌های آویزان کرده نوشت. باید از رهایی زندگی در لحظه نوشت‌. از لحظه لحظه‌ی سال آخر دهه‌ی دوم زندگی.

خانه شمیران*

۳ اسفند ۱۳۹۰ میم

خانه باید بالکن داشته باشد، بالکن برای صبح‌های آفتابی که بروی بنشینی توی آفتاب توی حریم خانه خودت قهوه‌ات را مزه مزه کنی، چشمهایت را ببندی تا آفتاب برود در جانت، به صدای قمری‌ها و پرنده‌ها گوش بدهی که گاهی حتی از ترنج نامجو هم بهتر است. سکوت کنی و آرام بگیری. در اولین صبح آفتابی و نسبتا گرم بعد از زمستان حواست به همسایه‌ها باشد که دارند یکی یکی در بالکن‌هایشان را باز می‌کنند، صندلی‌ها را تمیز می‌کنند و مثل تو جا می‌گیرند توی آفتاب. یکی دارد بافتنی می‌بافد. یکی با حوله حمام دور سرش ناخن‌هایش را می‌گیرد. آن یکی نشسته پشت پنجره و به آرامی سیبش را گاز می‌زند.

خانه باید میز ناهار خوری داشته باشد نه از این اوپن‌ها با صندلی‌های سیخکی و بلند، میز واقعی، چوبی، مربع مستطیل یا دایره. برای عصرها که تازه از راه رسیده‌ای بنشینی و چایی بریزی، شمعی روشن کنی، سیبی پوست بگیری و مجله‌ات را بخوانی.

خانه باید مبل بزرگ و گرم و نرم جلوی تلویزیون داشته باشد. برای همه شب‌های خستگی، برای لحظه‌های خلاء که فقط می‌خواهی در جایی نرم فرو بروی و تصاویر خودشان از جلوی چشمهایت رد بشوند و تو خیره بشوی و خودت را غرق کنی.

خانه باید پنجره و منظره داشته باشد. باید پشت هره‌ی پنجره‌اش خودت گلدان‌های رنگ به رنگ چیده باشی. باید توی قاب پنجره‌هایش درخت باشد، آسمان باشد و آن دورترها پنجره خانه‌های دیگر باشد برای وقت‌‌های بی‌حوصلگی برای شب‌های بی‌خوابی که بیایی ببینی کدامشان روشن است کدامشان خاموش.

خانه باید بوی مخصوص خودش را بدهد. بوی شمع سیب ایکیا، بوی چای دارچین یا بوی غذای گرم. یک بویی که خاص همین خانه باشد. برای وقت‌هایی که کلید را می‌چرخانی و می‌آیی تو، که یکهو بوی خانه برود توی مشامت و بگویی هوووم خانه.

*خانه شمیران مفهومی است که آقای اولدفشن عزیز باب کرد و البته وام گرفته از داستان‌های گلی ترقی.

۲۵ بهمن ۱۳۹۰ میم

زندگی جدیدم اینطوری است که صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم اولین چالشم پایین آمدن از پله‌هاست. بعدش رادیو را روشن می‌کنم محض اینکه یک صدایی باشد. جدیدا اکثرا هم دارد ظهر بخیر و عصر بخیر می‌گوید. یک روز اخبار جوایز گرمی است، یک روز بحث پیرامون پکیج صرفه‌جویی (معادل همان سال جهاد اقتصادی خودمان) یک روز هم خبر زرد در حد صفحه حوادث روزنامه، آن هم درست یک خیابون بالاتر از جایی که من هستم. وسطش هم آهنگ‌های تاق و جفت. تا قهوه‌ای دست و پا کنم و نون صبحانه‌ام را به سق بکشم آفتاب رفته و باد افتاد به جان درخت بزرگ کاج توی قاب پنجره. این درخت کاج توی پنجره که می‌گویم یک چیزی می‌گویم یک چیزی می‌خوانیدها. ابهتی است برای خودش. تمام قد ایستاده توی قاب. توی همین مدت کوتاه کلی عاشقش شدم بخصوص آن روزهایی که سفید شده بود، امیدوارم آخرش پای شهرداری به داستمانمان کشیده نشود.
فیلم می‌بینم، کتاب نمی‌خوانم، از کنسل شدن هر گونه رویداد دست‌جمعی استقبال می‌کنم و به استراحت دادن به تارهای صوتی‌ام ادامه می‌دهم. انقدر ادامه می‌دهم که مطمئنم به زودی تنبلی تارهای صوتی می‌گیرم. به علاوه این بیرون هم هیچ خبری نیست، همه رفته‌اند یک وری و من مانده‌ام کجا باید به ثبت برسانم که از این ماه لعنت شده بدم می‌آید؟

۲۱ بهمن ۱۳۹۰ میم

می‌دانید آدم خسته می‌شود. فرسایشی می‌شود این روند، از بس که مجبوری خودت را بر مبنای ملیتت برای آدم‌های جدید تعریف کنی. از بس حرف‌های مشترک همش برمی‌گردد به ملیت‌هایمان. به اخبار توی روزنامه درباره کشورهایمان. به فرهنگ‌هایمان. به موضع‌گیری دولت کشور میزبان در برابر خارجی‌ها و مهاجرین. همش همین است و این وضعیت این تلاش مدام خسته و فرسوده‌ات می‌کند. لذت ارتباط را می‌گیرد. دیگر خودت نیستی که حرف می‌زنی. دیگر خود مستقلی وجود ندارد، تویی و ملیت و فرهنگ و حکومت کشوری که در آن به دنیا آمدی و گیرم با همه‌شان هم مخالف، از همه چیزش هم متنفر، اما مجبوری به این بازی تن بدهی، دیگر از موضع مخالف یا موافقش توفیر چندانی ندارد، مهم این است که این وضعیت سطح ارتباطات را محدود می‌کند به همین هویت ناخواسته و تو می‌افتی توی بازی‌ فرساینده‌ای که به مرور خسته‌ات می‌کند و یک روز صبح به خودت می‌گویی «ولم کنید دیونه‌ها امروز اصلا نمی‌خوام درباره خل‌بازی سیاست‌مدارهای شما و خودمون چیزی بگم یا بشنوم.» و خلاص!

۲۳ دی ۱۳۹۰ میم

تو کتابخونه یکی از همکلاسی‌های پارسالم رو دیدم، سلام و علیک و تو چی‌کار می‌کنی، من چیکار می‌کنم. دیدن آشنا تو این شهر تجربه جدیدیه و حس خوبی بهم می‌ده. حس اینکه تو این شهر کسایی هستن که می‌شناسمشون و می‌شناسنم، وقتی اتفاقی می‌بینمشون می‌پرسن چیکارا می‌کنی و متعاقبا منم از اونا، حس اینکه انگار آدم داره  بک‌گراند دار می‌شه و تو چه دانی که بک‌گراند داشتن تو شهر جدید با آدمای جدید چقدر برای ادامه حیات بشر ضروریه!

۱۷ دی ۱۳۹۰ میم

من عاشق رویا و خیال و توهمم. عاشق خیال‌پردازی، عاشق آرزوهای دور و دراز برای خودم، برای آدم‌ها، برای دنیایمان. من عاشق ادبیاتم برای همین خاصیتش، برای دریدن مرز واقعیت و خیال. من هر بار که توی رادیو فنگ یکی می‌گوید اینجا تهران «استودیو بهار شیراز»، دلم هری می‌ریزد پایین. رعشه می‌گیرم از خوشی این توهم. توهم استودیویی که در کار نیست و اسم به این قشنگی دارد. من دلم می‌خواست اسم مجله‌مان را اینجا بگذاریم «تهران، چاپ وین»، نشد، نگذاشتیم و الان باید کلی فکر کنم تا یادم بیاید اسمش را چی گذاشتیم، چون لابد خالی از خیال است و من عاشق خیال. بخصوص از وقتی این قرص‌هایی که قرار بود وضع خوابم را درست کند و نکرد را می‌خورم. حالا حسابی مرز خواب و بیداری، مرز رویا و واقعیت به هم ریخته است. حالا وقتی از خواب بیدار می‌شوم انگار اصلا خواب نبودم و همه چیز در ادامه هم در جریان است. اصلا می‌دانید من از واقعیت متنفرم. بعله من نمی‌خواهم واقعیت را بپذیرم، من از روان‌شناسی بیزارم. چرا من باید واقعیت را بپذیرم، حالا که یک همچین آدم خیالاتی‌ای هستم؟ هان؟ من تصمیمم را گرفتم، مگر چند بار زندگی می‌کنیم، بگذار به جای کشیدن درد پذیرفتن واقعیت‌، برای خودم توی خیالات خودم غرق باشم. اینطوری برای همه‌مان بهتر است.

۵ دی ۱۳۹۰ میم

نه، من دیگر آن آدمی که اینجا می‌نوشت، نیستم.

۲۷ مهر ۱۳۹۰ میم

انگار که شهر آغوش باز کرده باشد. گوشه گوشه‌اش را زوایایش را دارد بهم نشان می‌دهد. دارد مرا به غارش راه می‌دهد. انگار داریم با هم دوست می‌شویم. وین مثل آدم منزوی‌ای است که زمان لازم دارد تا کشفش کنی و دوستش بداری و از کنارش بودن لذت ببری.

تهران خواب ندارد

۲۰ شهریور ۱۳۹۰ میم

خواب را از من گرفته است این شهر. شب اول که در هواپیما و فرودگاه گذشت، وقتی رسیدیم خانه صبح بود. صبح زود. شب دوم به سرم زده بود ببینم کتابخانه‌ای که رها کردم رفتم چه بر سرش آمده. همه چیز را زیر و رو می‌کردم و از تغییرات شاکی بودم. شب سوم تجریش گردی خواب از سرم ربوده بود، مگر تصویرها از من بیرون می‌رفت. شب چهارم خانه دوست بودم انقدر حرف و روایت نگفته و حال با هم نگذرانده داشتیم که مجال چندانی به خواب نرسید. شب پنجم بعد از مهمانی و حواشی به من و مامان بی‌خوابی عارض شده بود و پچ پچ امان نمی‌داد بخوابیم. نمی‌دانم شب‌های دیگر چه می‌شود، بی‌خوابی شهر در من رسوخ کرده و امید که بیرون نشود که بی‌خوابی خود خود زندگی است. احساس حیات است. یعنی که چیزهایی داری برای لذت بردن که حتی شب‌ها را هم می‌دزدی.

چرا برنخواهم گشت

۳۰ مرداد ۱۳۹۰ میم

شاید این باید مانیفست «من چرا برنخواهم گشت» باشد.
قابل ذکر است که متقابلا در ذهن نگارنده مانیفستی این چنینی برای «من چرا خارج نخواهم ماند» هم وجود دارد. اینکه کدام یک پیروز شود هنوز معلوم نیست.

مذهب عمومی
یکی از مهمترین چیزهایی که در ایران آزاردهنده است، این مسئله‌ی «همه باید همرنگ ما باشند»، است.  به این معنی که هر کسی شکل ما نیست خر است یا بدتر در مواردی مثل مذهب که خب کافر است. در ایران همه می‌توانند تصور کنند که تو حجاب خوبی نداری، که تو نماز نمی‌خوانی، یا روزه نمی‌گیری اما نمی‌توانند متصور شوند که تو به اسلام اعتقاد نداری، اصلا بالاتر تو هیچ دینی را قبول نداری و از آن هم بالاتر تو به هیچ گونه خدایی معتقد نیستی.  یعنی چنین آدمی اصلا نمی‌تواند از نظر آنها وجود داشته باشد و به همین واسطه همه ارزش‌های خودشان را توی تو می‌کنند. مثلا همه باید در ماه رمضان ادای آدم روزه‌دار دربیاورند، همه باید حجاب داشته باشند، همه باید در نذر صلوات فلان شرکت کنند، همه باید حس نوستالژی‌ای به شب قدر و فلان داشته باشند و وقتی ترا به گروه شرکت در شب قدر در فیس‌بوک دعوت می‌کنند، تو می‌مانی که خب چرا به خودتان اجازه می‌دهید ارزش‌هایتان را به بقیه تحمیل کنید؟

تبلور جنسیتی یا سکسیم جاری و ساری
مسئله‌ی مهم دیگر که خیلی برای من به عنوان یک زن آزاردهنده است، توی چشم بودن جنسیتم است. به این معنی که مرا اول و آخر از همه با زن بودنم تعریف می‌کنند و زن را هم برای خودشان جوری که دوست دارند تعریف می‌کنند که با تعاریف من مطابقتی ندارد. من در ایران آلت جنسی متحرکی هستم که انسانی آن پشت مشت‌هایش قایم شده است. از پسر بچه‌های دبیرستانی، بقال محل، راننده توی خیابان، فروشنده مانتو، همکلاسی دانشگاه، مسئول فلان بخش اداری بگیر تا در سطح کلان‌تر قانون‌گذار و مسئولان مملکتی هر کس به نوبه خود با دید جنسیتی‌اش مرا می‌بیند، با من رفتار می‌کند و برای من تعیین تکلیف می‌کند به گونه‌ای که می‌تواند مسیر زندگی‌ام را منفجر کند.

شما وان داشتین ما نداشتیم
بعد از اینکه من چقدر آدم مومنی هستم و چه جنسیتی دارم، سوال این است که آیا من با کلاس هستم یا نه؟ به این معنی که از کدام طبقه اقتصادی اجتماعی‌ای آمده‌ام که البته اغلب اقتصادی‌اش قوی‌تر است. جواب این سوال که بچه کجایی، می‌تواند شکل دهنده تصویر ذهنی آدم‌ها درباره شخصیت، افکار، احساسات و غیره تو باشد. اینکه در چه محله‌ای از تهران متولد شده‌ای یا خانواده‌ات به هر دلیلی در چه محله‌هایی از تهران اقامت کرده‌اند، ارزش گرانقدری دارد که بقیه چیزهایی که تو خودت در زندگی‌ات به دست آورده‌ای را تحت تاثیر قرار می‌دهد. دیگر هیچ اهمیتی ندارد که تو چه درسی خوانده‌ای، به چه چیزهایی فکر می‌کنی، چه دغدغه‌ای داری یا نداری، چه رویایی داری و غیره. بعد از محله فاکتورهایی چون مدل موبایل، مدل ماشین، مارک رخت و لباس و غیره فاکتورهای تعیین کننده‌ای هستند.

هزارتوی خاورمیانه‌ای
آدم‌هایی هستیم با هزار و یک جور کمپلکس و پیچیدگی. هیچ وقت نمی‌توانی از رفتارهای آدم‌ها به نتیجه‌ی قطعی‌ای درباره نظرشان برسی. به تو یک چیز می‌گویند، یک چیز نشان می‌دهند ولی در عمل اصلا یک کار دیگری می‌کنند. مثلا یک قولی می‌دهند، نشان می‌دهند که چقدر مهم است برایشان که این کار را انجام بدهند، بعدش که انجام ندادند تازه می‌فهمی که اصلا هم حال و حوصله انجام این کار را نداشتند و مثلا حتی برعکس مخالف انجام آن هم بودند!

به اینجای نوشته که رسیدم، دیدم این مانیفست خیلی بیشتر از اینها ادامه‌دار است، بگذارید پس اجالتا اسمش را بگذاریم «مینی مانیفست ِ من چرا برنمی‌گردم».