۲۳ دی ۱۳۹۰ میم

تو کتابخونه یکی از همکلاسی‌های پارسالم رو دیدم، سلام و علیک و تو چی‌کار می‌کنی، من چیکار می‌کنم. دیدن آشنا تو این شهر تجربه جدیدیه و حس خوبی بهم می‌ده. حس اینکه تو این شهر کسایی هستن که می‌شناسمشون و می‌شناسنم، وقتی اتفاقی می‌بینمشون می‌پرسن چیکارا می‌کنی و متعاقبا منم از اونا، حس اینکه انگار آدم داره  بک‌گراند دار می‌شه و تو چه دانی که بک‌گراند داشتن تو شهر جدید با آدمای جدید چقدر برای ادامه حیات بشر ضروریه!

۱۷ دی ۱۳۹۰ میم

من عاشق رویا و خیال و توهمم. عاشق خیال‌پردازی، عاشق آرزوهای دور و دراز برای خودم، برای آدم‌ها، برای دنیایمان. من عاشق ادبیاتم برای همین خاصیتش، برای دریدن مرز واقعیت و خیال. من هر بار که توی رادیو فنگ یکی می‌گوید اینجا تهران «استودیو بهار شیراز»، دلم هری می‌ریزد پایین. رعشه می‌گیرم از خوشی این توهم. توهم استودیویی که در کار نیست و اسم به این قشنگی دارد. من دلم می‌خواست اسم مجله‌مان را اینجا بگذاریم «تهران، چاپ وین»، نشد، نگذاشتیم و الان باید کلی فکر کنم تا یادم بیاید اسمش را چی گذاشتیم، چون لابد خالی از خیال است و من عاشق خیال. بخصوص از وقتی این قرص‌هایی که قرار بود وضع خوابم را درست کند و نکرد را می‌خورم. حالا حسابی مرز خواب و بیداری، مرز رویا و واقعیت به هم ریخته است. حالا وقتی از خواب بیدار می‌شوم انگار اصلا خواب نبودم و همه چیز در ادامه هم در جریان است. اصلا می‌دانید من از واقعیت متنفرم. بعله من نمی‌خواهم واقعیت را بپذیرم، من از روان‌شناسی بیزارم. چرا من باید واقعیت را بپذیرم، حالا که یک همچین آدم خیالاتی‌ای هستم؟ هان؟ من تصمیمم را گرفتم، مگر چند بار زندگی می‌کنیم، بگذار به جای کشیدن درد پذیرفتن واقعیت‌، برای خودم توی خیالات خودم غرق باشم. اینطوری برای همه‌مان بهتر است.

۵ دی ۱۳۹۰ میم

نه، من دیگر آن آدمی که اینجا می‌نوشت، نیستم.

۲۷ مهر ۱۳۹۰ میم

انگار که شهر آغوش باز کرده باشد. گوشه گوشه‌اش را زوایایش را دارد بهم نشان می‌دهد. دارد مرا به غارش راه می‌دهد. انگار داریم با هم دوست می‌شویم. وین مثل آدم منزوی‌ای است که زمان لازم دارد تا کشفش کنی و دوستش بداری و از کنارش بودن لذت ببری.

تهران خواب ندارد

۲۰ شهریور ۱۳۹۰ میم

خواب را از من گرفته است این شهر. شب اول که در هواپیما و فرودگاه گذشت، وقتی رسیدیم خانه صبح بود. صبح زود. شب دوم به سرم زده بود ببینم کتابخانه‌ای که رها کردم رفتم چه بر سرش آمده. همه چیز را زیر و رو می‌کردم و از تغییرات شاکی بودم. شب سوم تجریش گردی خواب از سرم ربوده بود، مگر تصویرها از من بیرون می‌رفت. شب چهارم خانه دوست بودم انقدر حرف و روایت نگفته و حال با هم نگذرانده داشتیم که مجال چندانی به خواب نرسید. شب پنجم بعد از مهمانی و حواشی به من و مامان بی‌خوابی عارض شده بود و پچ پچ امان نمی‌داد بخوابیم. نمی‌دانم شب‌های دیگر چه می‌شود، بی‌خوابی شهر در من رسوخ کرده و امید که بیرون نشود که بی‌خوابی خود خود زندگی است. احساس حیات است. یعنی که چیزهایی داری برای لذت بردن که حتی شب‌ها را هم می‌دزدی.

چرا برنخواهم گشت

۳۰ مرداد ۱۳۹۰ میم

شاید این باید مانیفست «من چرا برنخواهم گشت» باشد.
قابل ذکر است که متقابلا در ذهن نگارنده مانیفستی این چنینی برای «من چرا خارج نخواهم ماند» هم وجود دارد. اینکه کدام یک پیروز شود هنوز معلوم نیست.

مذهب عمومی
یکی از مهمترین چیزهایی که در ایران آزاردهنده است، این مسئله‌ی «همه باید همرنگ ما باشند»، است.  به این معنی که هر کسی شکل ما نیست خر است یا بدتر در مواردی مثل مذهب که خب کافر است. در ایران همه می‌توانند تصور کنند که تو حجاب خوبی نداری، که تو نماز نمی‌خوانی، یا روزه نمی‌گیری اما نمی‌توانند متصور شوند که تو به اسلام اعتقاد نداری، اصلا بالاتر تو هیچ دینی را قبول نداری و از آن هم بالاتر تو به هیچ گونه خدایی معتقد نیستی.  یعنی چنین آدمی اصلا نمی‌تواند از نظر آنها وجود داشته باشد و به همین واسطه همه ارزش‌های خودشان را توی تو می‌کنند. مثلا همه باید در ماه رمضان ادای آدم روزه‌دار دربیاورند، همه باید حجاب داشته باشند، همه باید در نذر صلوات فلان شرکت کنند، همه باید حس نوستالژی‌ای به شب قدر و فلان داشته باشند و وقتی ترا به گروه شرکت در شب قدر در فیس‌بوک دعوت می‌کنند، تو می‌مانی که خب چرا به خودتان اجازه می‌دهید ارزش‌هایتان را به بقیه تحمیل کنید؟

تبلور جنسیتی یا سکسیم جاری و ساری
مسئله‌ی مهم دیگر که خیلی برای من به عنوان یک زن آزاردهنده است، توی چشم بودن جنسیتم است. به این معنی که مرا اول و آخر از همه با زن بودنم تعریف می‌کنند و زن را هم برای خودشان جوری که دوست دارند تعریف می‌کنند که با تعاریف من مطابقتی ندارد. من در ایران آلت جنسی متحرکی هستم که انسانی آن پشت مشت‌هایش قایم شده است. از پسر بچه‌های دبیرستانی، بقال محل، راننده توی خیابان، فروشنده مانتو، همکلاسی دانشگاه، مسئول فلان بخش اداری بگیر تا در سطح کلان‌تر قانون‌گذار و مسئولان مملکتی هر کس به نوبه خود با دید جنسیتی‌اش مرا می‌بیند، با من رفتار می‌کند و برای من تعیین تکلیف می‌کند به گونه‌ای که می‌تواند مسیر زندگی‌ام را منفجر کند.

شما وان داشتین ما نداشتیم
بعد از اینکه من چقدر آدم مومنی هستم و چه جنسیتی دارم، سوال این است که آیا من با کلاس هستم یا نه؟ به این معنی که از کدام طبقه اقتصادی اجتماعی‌ای آمده‌ام که البته اغلب اقتصادی‌اش قوی‌تر است. جواب این سوال که بچه کجایی، می‌تواند شکل دهنده تصویر ذهنی آدم‌ها درباره شخصیت، افکار، احساسات و غیره تو باشد. اینکه در چه محله‌ای از تهران متولد شده‌ای یا خانواده‌ات به هر دلیلی در چه محله‌هایی از تهران اقامت کرده‌اند، ارزش گرانقدری دارد که بقیه چیزهایی که تو خودت در زندگی‌ات به دست آورده‌ای را تحت تاثیر قرار می‌دهد. دیگر هیچ اهمیتی ندارد که تو چه درسی خوانده‌ای، به چه چیزهایی فکر می‌کنی، چه دغدغه‌ای داری یا نداری، چه رویایی داری و غیره. بعد از محله فاکتورهایی چون مدل موبایل، مدل ماشین، مارک رخت و لباس و غیره فاکتورهای تعیین کننده‌ای هستند.

هزارتوی خاورمیانه‌ای
آدم‌هایی هستیم با هزار و یک جور کمپلکس و پیچیدگی. هیچ وقت نمی‌توانی از رفتارهای آدم‌ها به نتیجه‌ی قطعی‌ای درباره نظرشان برسی. به تو یک چیز می‌گویند، یک چیز نشان می‌دهند ولی در عمل اصلا یک کار دیگری می‌کنند. مثلا یک قولی می‌دهند، نشان می‌دهند که چقدر مهم است برایشان که این کار را انجام بدهند، بعدش که انجام ندادند تازه می‌فهمی که اصلا هم حال و حوصله انجام این کار را نداشتند و مثلا حتی برعکس مخالف انجام آن هم بودند!

به اینجای نوشته که رسیدم، دیدم این مانیفست خیلی بیشتر از اینها ادامه‌دار است، بگذارید پس اجالتا اسمش را بگذاریم «مینی مانیفست ِ من چرا برنمی‌گردم».

۲ تیر ۱۳۹۰ میم

می‌رویم یک کافه سر باز می‌نشینیم. کافه در ارتفاع واقع است. در طبقه چندم یک مرکز خرید و مجموعه رستوران. بالکن مانند است و دید به بیرون دارد. روی نرده‌هایش ردیف ردیف شمعدانی است. از آن روزهای ابری و گرفته است. دارم به این شهر خو می‌گیرم. کافه‌چی جوان مهربانی است، اهل آن بخش ترک‌نشین قبرس. می‌رود برایمان طبق درخواست دانه قهوه می‌آورد برای روی کافه‌گلاسه‌هایمان که مثل عکس توی منو بشوند! بیرون باران شدید می‌گیرد. مردم آن پایین چتر به‌دست و چتر بی‌دست می‌دوند. ما این بالا از تماشای باران لذت می‌بریم. مدتی است توی این شهر و میان این مردم احساس راحتی می‌کنم. انگار کمی جا افتاده‌ام. کارهایی که دلم بخواهد را می‌کنم، دیگر نمی‌ترسم از اینکه بلد نیستم، چون دیگر بلدم. دیگر نمی‌ترسم که قضاوتم کنند برای خارجی بودنم، چون فهمیده‌ام که نیامده‌ام عضوی از آنها شوم. خودم هستم و حق خودم می‌دانم همینجوری پذیرفته شوم.
یک ترس بزرگ اما هنوز باقی است. نکند آن قدر عادت کنم که موقتی زندگی کردنم خیال باشد. رویا باشد. از آنهایی که آدم برای خودش می‌سازد، چون بدون آنها نمی‌تواند زندگی کند.

۶ خرداد ۱۳۹۰ میم

مامانم بیست و پنج بار می‌گوید جات خالیه. آن ور خط دارند ریسه می‌روند از خنده. من هم صدای خنده از خودم درمی‌آورم و بغضم را می‌آورم توی صورتم. فربد را فردا می‌برند بیمارستان لوزه‌اش را عمل کنند. بابا دارد سر به سرش می‌گذارد. این‌ها را مامان می‌گوید از پشت تلفن.

من روزها می‌روم دانشگاه، بعدش کتابخانه، ظهر یک ناهار سرپایی می‌خورم و بعدش یک قهوه‌ای چیزی که راندمانم را نگه دارد، برمی‌گردم توی کتابخانه به کارهایم می‌رسم تا مشق‌ها و کنفرانس‌ها را به خوبی از سر بگذرانم.

جدیداً یاد گرفته‌ام که تنوع بدم. روزهای شل و ولی بیاییم اینجا که پنجره به حیات دارد و بیرون بچه‌ها ولو شده‌اند روی چمن. روزهای جدی و پر استرس بروم آن یکی که سرد و ساکت است. عصرها بروم کتابخانه‌ای که میز بزرگ دارد و ویو به شهر، روزهای تعطیل در کافه‌ای جایی اطراق کنم.

مامان اما صبح بیدار می‌شود، به کارهای خانه می‌رسد، ناهار می‌پزد و بعد از ناهار می‌خوابد. توی خانه ما همه بعد از ناهار می‌خوابند و همه بعد از خواب ظهر چای عصر می‌خورند. بقیه‌اش اما جدید است، سنت متاخر است، حالا دیگر منتظر می‌شوند تا من آنلاین شوم یا زنگ بزنم و به یک بهانه‌ای بهم بگویند که جایم خالی است.

حال معیوب

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ میم

خب آدم صبح از خواب بیدار می‌شود بیاید دانشگاه درس بخواند. کمی درس می‌خواند، متمرکز جلو می‌رود، خسته که می‌شود می‌آید در گودر و فیس‌بوک استراحت، بعد آنجا یک عالمه بحث می‌خواند از حوادث جاری مثل همین قصاص چشم و غیره و هی از این نوشته می‌رود به آن نوشته و از این حال می‌رود در آن حال و فکری می‌شود و خیلی متمرکز می‌رود در حال خودش. حال گیج گیجی خاورمیانه‌ای. بعد می‌رود بالا، روی سکوهای جلوی دانشگاه توی آفتاب قهوه به دست ولو می‌شود. به بچه‌ها نگاه می‌کند که آنها هم قهوه به دست ولو شده‌اند و گل می‌گویند و گل می‌شنوند و همچین خوش خوشانش می‌شود و حال و هوایش عوض می‌شود و برمی‌گردد پایین متمرکز روی درس و پرزنتیشن و اینها و هی جلو می‌رود تا خسته شود و برود توی گودری، فیس‌بوکی، چیزی شروع کند به خواندن و دیدن و متمرکز در حال خاورمیانه‌ای گیجی فرو رود و بعدش به تناوب هی بیرون بیاید و به حال اروپایی منظم و خوشحالش داخل شود و دوباره از آن خارج شده به دور معیوب ادامه دهد.

درد

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ میم

«بعد صدایش را پایین آورد و گفت: نمی‌دونم چرا نمی‌میرم؟ آیدا هم از دست من مستاصل شده! عصبی می‌شه! یه لحظه بعد پشیمون می‌شه! همه چی به کنار، این پشیمونیش داغونم می‌کنه!»

بامداد در آینه  – نشر باران